X
تبلیغات
love - متن عاشقانه خوشگل

love



ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !
يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت ،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داري و من
هر شب و روز ،
آرزويم ، همه خوشبختي توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد
نشانم مي داد ...
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،
غرق شادي باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است ...!
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين ...
ولي از ياد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

راهی برای رفتن

                        نفسی برای بریدن

                                           كوله بارم بر دوش

                                                           مسافر میشوم گاهی...

عشقی برای خواندن

                                بغضی برای شكفتن

                                                        خاطراتم در دست

                                                                       بازیچه میشوم گاهی...

نگاهی در راه

                           اعتمادی پرپر

                                                   پاهایم خسته

                                                                     هوایی میشوم گاهی...

فكرهای كوتاه

                    صبری طولانی

                                           صدایی در باد

                                                                زمستان میشوم گاهی...

روزهای رفته

                       ماه های مانده

                                              تقویم ام بی تاب

                                                                      دلم تنگ  میشود گاهی...

جای پایی سرد

                        رد پایی گنگ

                                           در این سایه ی تنهایی

                                                                           چه بی رنگ میشوم گاهی...

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

باید به خودم فشار بیاورم تا تمام لحظه هایی را تجربه کنم که خدا امروز به من بخشیده.
در لحظه نمی توان صرفه جویی کرد،
جایی برای ذخیره لحظات وجود ندارد،
تا سر فرصت و آرامش، برگردیم و از آن ها استفاده کنیم،
اگر از این لحظات لذت نبرم، آن ها را لاجرم و برای همیشه از دست می دهم.
باید لحظات کوچک امروز را بپذیرم، که همه چیز در چرخشند.
تنها بدین گونه می توانم از دردم رها شوم و زندگی ام را باز بسازم.....

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...

غصه هایت برای من  ...

همه بغضها و اشكهایت برای من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده
 دوستت دارم ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

...تو آخر خوب قصه هائی و یه رویای قشنگ

تو یه فرشته نجات توی کابوس وحشت خوابی

و یه دست مهربون برای نوازش گلبرگ...

تو یک حقیقتی، یک حقیقت بی پایان...

تو رقص دلربای ساقه های طلائی گندم تو موسیقی لطیف بادی...

تو یه غزل عاشقانه توی رساترین شعر ذهن کودکانه منی...

تو مثل قهر بی ریای نسترن، زیبا و جذابی ...

تو آشوب دلتنگی غم انگیز دریا برای رسیدن به لحظه غروبی...

تو مثل یه مروارید همخونه صدف نگاه منی...

تو مثل یه سکوت قشنگ رو دستای پر از نیایش گل های یاسی...

تو یک حقیقتی، یک حقیقت باور نکردنی...

یک وجود صبور و یک قلب پر از سخاوت...

تو شیرین ترین واقعیت زندگی منی...

تو با وقارترین و با غرور ترین نقطه شروع بهشتی خنده های منی...

تو یه باور قشنگی تو ذهن و قلب ناباور من...

تو یه حس لطیف تو سرسختی غربت آسمون خواسته های شیرین ر ؤیاهامی...

شیواترین کلام شاعرانه من

دوستت دارم... دوستت دارم...دوستت دارم...

تو زیباترین و بی نظیرترین قاب عکس دیوار خالی نفس های منی...

صدای تو زیباترین و شیواترین غزل بارون از آسمون پاک خداست...

لطافت طنین لحن مهربون صدای تو

توی خلوت سکوت تن من زیباتر از لحن قشنگ یک گیتاره...

تو دست نیافتنی ترین بهانه لحظه های پر از دلتنگی منی...

تو اولین لبخند زیبا رو لبهای غصه دار منی...

تو بهترین تکنواز آهنگ حضور بهار تو زمستون سرد دلمی...

تو عارفانه ترین نور چشمای بی فروغ منی...

تو مثل یه بوسه لطیف رو گلبرگ پاک گل شقایقی...

تو زیباترین و بی همتا ترین آرایش کلبه کهنه قلب منی...

تو زیبا ترین، مونس ترین و خواستنی ترین حقیقت دلربای زندگی منی...

دوستت دارم... دوستت دارم...دوستت دارم...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


من اگر روح پریشان دارم


من اگر غصه هزاران دارم


گله از بازی دوران دارم


دل گریان،لب خندان دارم


به تو و عشق تو ایمان دارم


در غمستان نفسگیر، اگر


نفسم میگیرد


آرزو در دل من


متولد نشده، می میرد


یا اگر دست زمان درازای هر نفس


جان مرا میگیرد


دل گریان، لب خندان دارم


به تو و عشق تو ایمان دارم


من اگر پشت خودم پنهانم


من اگر خسته ترین انسانم


به وفای همه بی ایمانم


دل گریان، لب خندان دارم


به تو و عشق تو ایمان دارم

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 


می نویسم مینویسم از تو تا جسم کاغذ من جان دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد
گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت

فتح معراج غزل کافی نیست باتو از اوج غزل خواهم گفت
مینوسم همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق تو تنها برسی
می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد
مینویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری
می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


هیچ کس باور نمی کند


که من


به خاطر صدایی که


دوباره بشنوم


در کوچه های شبانه


تلف شدم ......  مردم


تو صدای دل انگیز پیانویی بودی


که در یک شب مهتابی


در کلبه ای مجهول به گوش می رسید


هیچ کس باور نمی کند


که من


به خاطر....

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


بی حوصله ای. آسمان روی سرت سنگینی می کند. دهانت تلخ است ودستهایت پر از زمستان . پاهایت مثل صخره سخت شده اند. از پنجره به بیرون نگاه می کنی. به درختان روبرو خیره می شوی. حرفهایت را مچاله می کنی و روی گرده ی باد می اندازی. دلت به حال خودت می سوزد.
تو تنهایی. کسی با تو حرف نمی زند. کسی زنگ درخانه ات را به صدا درنمی آورد. چلچله ای در محدوده ی صدای تو پرنمی کشد. در حسرت آن عطرگمشده چه شبها که خوابت نبرده است؛ اما روی تپه صبح جایی برای تو نیست. کسی به تو سلام نمی کند. کسی به تو شب به خیرنمی گوید. روزهایت کش آمده اند، درست مثل دستهایت که با دره های مه آلود مماس شده اند. مه تمام تنت راگرفته است. کسی تورا نمی بیند. به دیوارها دل بسته ای. قطعه ای از رودخانه را درتنگی کوچک حبس کرده ای با دو ماهی قرمز و قسمتی از مزرعه گندم را در یک بشقاب جا داده ای تا شاید گلی به سرت بزنند. ماهیها می چرخند وشب می شود. ماهیها می چرخند وروز می شود اما بهار به سراغ تو نمی آید و از کنار خانه ات رد می شود. گندمهای بشقاب، قامتی برای ایستادن ندارند و ماهیهای تنگ، موچ را نمی شناسند.
کمی از خودت فاصله بگیر! لبخندت را از درون صندوقچه بیرون بیاور ! کنار دلت بنشین! وقتی نسیم، نارنجها را به حرف می گیرد، کلمه ها را ازخودت دور کن! بگذار باران گریه بر دامنه های روح تو ببارد!
تو دیروز خوب بودی. یادت هست؟ کفشهای بازیگوش تو یک لحظه آرام نداشتند جیبهایت پر از نخودچی و خنده بود . دفترمشق تو بوی آب می داد، بوی نان، بوی بیست. اندوهی درکوهپایه های احساس تو پرسه نمی زد.
چرا زمستان در دهلیزدلت رخنه کرده؟! چرا پشت پرچین پاییز پنهان شدی ؟! چرا به آیینه صمیمی نشدی؟!
پلکهایت را شانه بزن! هنوز وقت هست. می توانی یکبار دیگر بهار را ببینی . بگذار بنفشه ها و یاسمنها دورت را بگیرند! بگذار صدای قناریها روی تنهایی تو ببار!
بهار آمده است. دلت را آب و جارو کن! یقین دارم، این بار به خانه ات می آیدو تو مثل گیلاسها زیبا می شوی.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت20:57توسط nilofar | |